موقع برگشت از بیمارستان کلی سیگار کشیدم و آهنگ گوش دادم و به حرفای استاد عزیزم فکر کردم. واقعا وجودش برام در این برهه زمانی مقل یک فرشته نجاته. نمیدونم چجوری باید ازش تشکر کنم. ناراحتم که آخر امسال درسم تموم میشه و برای همیشه از این شهر احتمالا برم. مطمین نیستم بتونم دستیار پژوهشی بشم و مطمین نیستم که اون رو اصلا به درمان ترجیح بدم. در کل حالم خیلی بهتره. به نامه هایی که به علی داده بودم و هنوز تو داشبورده حس خاصی ندارم و قرار نیست نگاه کنم که چی فکر میکردم. شاید یه روزی مووآن کنم و شاید دور نباشه. اما مطمینم که مدت زیادی میخوام کسی توی زندگیم نباشه و توی این محیط حتی برای داشتن این هم باید بجنگم.