ناهموار

بایگانی
آخرین مطالب

How do I walk this Earth?
So much work at first it goes
How should I walk this Earth?
So much worse the further, the further you go

Go, take off a load
Letting your wings unfold
And keeping everything down to a minimum
Everything a bit low
Tell 'em what you know
Not all that you know though
The truth be told
You need it more than you thought
But you're managing
That's how you evened out, out

Keep on walking that line, the fine line
Between the wrong and the right
You get yours, I'm gonna get mine
Is that what you signed for?
They're feeding you lines
To keep you on their side
It works every time

What you got to live for
Now you got the whole of the world at your feet?
And how much more
Can you pass yourself 'round?
What you got to live for
Now you got the whole of the world at your feet?
But you're still shaking
You need to make up some ground

Go take off a load
Letting your wings unfold
And keeping everything down to a minimum
Everything a bit low
Tell 'em what you know
Not all that you know though
The truth be told
You need it more than you thought
But you're managing
That's how you evened out, out

.

دارم فکر میکنم اگه چه طوری بود میتونست بمونه؟ مثلا اگه درک بیشتری از توی رابطه بودن داشت و میدونست چطوری باید دل یه نفر رو به دست بیاره و برای همه چیز دو دو تا چهار تا نمیکرد. اگه بلد بود وقتی اشتباه کرده مرد باشه و بپذیره. اگه بلد بود درست عذر خواهی کنه و تغییر رفتار بده. اگه میدونست به عنوان کسی که توی رابطه است باید حد و حدود خودش با بقیه آدم ها رو مشخص کنه. آدم که یه رابطه پایدار رو با چار تا دوستی معمولی با آدم هایی که دو ریال نمی ارزن یکی نمیکنه. ارزششو نمیدونست. بلد نبود تلاش کنه حتی وقتی که گند زده و نمیدونست چطوری باید ورای ریاضیات عمل کنه تا آدم ها توی زندگی اش بمونن و جس کنن جای درستی وایستادن. من خیلی تلاش کردمو همه حرفیه که هر دفعه میزنه. تو اصلا ایده ای نداری تلاش کردن چیه. هر جور دلت میخواد با هر منطق تخمی ای که تو سر نوب اته عمل میکنی و فکر میکنی اگه بقیه مطابق قانون تو بازی نکنن تویی که تلاشتو کردی و مظلومی و بقیه بهت جفا کردن.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۰۰ ، ۱۷:۵۲
bee

استاد قشنگمون دعوا مون کرد که تو پرونده ها شرح حال و سیر بیماری ننوشتیم. آسی مون کردن تو یه روتیشن میگن بنویسین تو یکی دیگه میگن ننویسین. وضع مسخره ایه. امروز استاد خودم هم زنگ زد و گفت چرا همت نمیکنی؟ چرا کار هات رو انجام نمیدی؟ چرا مقاله ات رو نمینویسی؟ چرا نمیقهمی این هان که باعث افسردگی (من!) و تو میشن؟ خحالت کشیدم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۰۰ ، ۱۵:۲۵
bee

از به گایی خسته ام. پس رها اش میکنم بره و خودم میمونم و خودی که دوستش دارم. 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۰۰ ، ۱۵:۲۳
bee

نمیدانم. نمی‌دانم آیا قبلا زندگی ام متشنج تر از حال حاضر بوده؟ یا فکر میکنن این یکی خیلی سخت است و از هفته قبل و این هفته و هفته آینده ترسناک تر هم بوده و ازشون عبور کردم. میترسم. میترسم اشتباه کنم در مورد اون. مدام بهش فکر میکنم و میگم: واقعا میخواد اینطوری با ملالغتی بازی در آوردن منو اذیت کنه؟ آیا ما چه دوست داشتن مشترکی داریم؟ آیا این که علاقه ها و وایب متفاوتی داریم خیلی جدی هست؟ دلیل همه این نارضایتی ها حقیقی عه یا اگه من دست از سرکوب کردن خودم بردارم درست میشه؟ شاید لااقل روشن بشه. نمیدونم. حتی نمیدونم دلم براش تنگ شده یا نه. اگه بدونم وقتی قراره ببینمش هیچ حرفی قرار نیست بزنه، آره میدونم دلم براش تنگ شده ولی اگه باز هم چیزی بگه که منو بترسونه از این حسم پشیمون میشم و سعی میکنم جایی بهش ندم. استرس امتحان دارم خیلی. ولی فکرم مشغوله، دلم تنگه، به شدت تنهام و استرس شدیدی دارم و از خودم بدم میاد چون خیلی وقته ورزش نکردم.

احتمالا فردا اگر ببینمش ازم یه توجیه منطقی میخواد برای یه هفته نبودن و یه تصمیم با دلایل کافی‌. ولی من نمیدونم. هنوز تصمیم نگرفتم. از طرفی دلم براش تنگ شده و نمیخوام این زمان رو اکستند کنم.

کار هام عقب مونده به خاطر اون قضیه و با مامانم بد صحبت کردم. به خواهرم پیام دادم و الکی تقصیر ها رو گردن اون انداختم و بهم جوابی داد که اصلا بهش فکر نکرده بود. درسته که من هم اگه بیشتر فکر میکردم شاید اون حرف رو نباید بهش میزدم و لزومی نداشت، ولی اون با حرفاش نشون دادهیج درکی از وضعیت من نداره و هیچ علاقه ای هم نداره که ذره ای تلاش کنه خودش رو جای من بزاره. چیزی که برای خودش مساله ای نیست، برای من درسته حل نشده است ولی اهمیتی نداره. مهم اینه که من چیزی نگم. 

علی رغم همه این ها مامان بهم پیام داد و شب بخیر گفت

 هیچ کس مامان آدم نمیشه.

دلم میخواد بمیرم. یه ویال آمیودارون از ترالی اورژانس برداشتم و تصمیم داشتم بیشتر بیارم که این جور موقع ها بتونم تمومش کنم. هر چندتموم کردن فقط یه باره و من کسی نیستم که خودم رو با تلاش ناموفق مسخره کنم. از طرفی نگاه میکنم به پشت سرم و میگم به تخمم، این هم رد میشه. روز های بدتر از این هم میرسن. فکر می‌کنم شاید نتیجه گرفتن و موفق شدن راه بهتری برای متاثر کردن بقیه باشه تا این که با مردن خودم بهشون بگم ازتون متنفرم. راستش بیشترین نفرتی که در حال حاضر توی دلمه از فائزه است. هر چند خودم هم میدونم ازش متنفر نیستم و دوستش دارم دلی الان ازش بدم میاد. 

من هیچ وقت برای خواهر و برادر کوچیک ترم خواهر بزرگتری نمیشم که تو برای من شدی. به خاطر امیر مجبورم ادامه بدم و موفق بشم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۰۰ ، ۲۱:۵۶
bee

بعد امتحان چشمی که قبلش توی دلت گفتی: "اگه این امتحان رو هم خوب بدم بعنی آموزش پزشکی ریده و اگه بخوای به آموزش اینا اکتفا کنی باید با دانسته های کنکور بعدا مریض ببینی" و خوب دادی اش، نشسته توی ون دانشگاه، منتظر گذشتن ۳ دقیقه تا حرکت بکنه، و آهنگ مبتذل شاد و سطحی ای که از رادیو با صدای بلندپخش میشه. موهام رو دو روزه که نشستم و میخوام برم خوابگاه تا بخوابم. غمگین و ناراضی ام.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۰۰ ، ۰۹:۵۹
bee

خیلی ناراحتم خیلی. خیلی زیاد ناراحتم، شاید بشه گفت ناراحت نیستم، غمگین و دل‌شکسته‌ام. دنیا جای خوبی نیست.

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۰۰ ، ۰۷:۱۱
bee

فقط منتظر بودم یک کلمه بگه نرو‌.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۰۰ ، ۱۴:۲۸
bee

یه مرحله ای توی رابطه هست که دیگه خسته میشی از تحمل کردن چیز های کوچیکی که اذیتت میکنه و دلت میخواد زندگی خودت، زندگی قبل با کسی بودنت، رو داشته باشی. اینجایی که دیگه خسته میشی، میتونی بدون نگرانی از این که دلت تنگ بشه یا بدون ترس از عکسای دو نفره تو موبایلت همه چیز رو پشت سر بزاری. احساس میکنم دیگه به اون مرحله رسیدم. اون جایی که وقتی دیت هم میری و می‌بینی اش حسی نداری و لبخند زدن هات از سر زوره و وقتی که میخوای بری پیشش ترجیح میدی نری و به کارات برسی. حس میکنم تقصیر خودم ام هست که وقتی یه حسی دارم که خوب نیست بهش نمیگم چون میگم چرا نارحتش کنم؟ چرا الکی بهش گیر بدم؟ بزار راحت باشه. ولی میدونی وقت هایی ام که از خودم حرف زدم از درونی ترین احساساتی که داشتم، کاملا به تخمش بود چون توانایی درک اش رو نداشت، فکر میکرد چیزی نبود. در حالی که اونا برای من همه چیز آن. بهم حس ولید بودن نمیده. من دیگه خود واقعی تم نیستم. خسته شدم از خیلی چیزا دیگه. تنها چیزی که شاید نظرم رو عوض کنه امروز عصر.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۰۰ ، ۱۳:۳۵
bee

خشم و غم زیادی توی دلم دارم. خیلی زیاد. هیچکس نمیتونه منو درک کنه و هرگز برای کسی ازش صحبت نخواهم کرد (شاید برای محدثه بکنم).

یعنی هیچ وقت براشون مهم نبوده؟ هیچوقت نیست؟ 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۰۰ ، ۱۵:۴۶
bee

دیروز مامان وقتی بیرون بودم بهم زنگ زد، گفت کجایی گفتم بیرون. گفت برای چی؟ بهش گفتم برای چی و به مذاقش خوش نیومد و رفت توی لاک خودش. امروز زنگ زده که وای این چه کاری بود کردی آدم مجرد چرا باید همچین کاری کنه؟ و هزار داستان.

احساس تنهایی میکنم. دلم میخواد علی جزوی از زندگی واقعی ایم باشه (حتی این جور غلط املایی نوشتن هم از اون یاد گرفتم!). حوصله ندارم که ناخودآگاه خودم رو تحمل کنم که همش میگه به مامانت دروغ نگو یا که توجیه کنه که نباید چیزی رو ازش مخفی کنی. اصلا ربطی به علی هم نداره میدونی، به خود آدم و سیستم مغزش ربط داره. یعنی من میدونم که باید حریم خصوصی خودم رو با خونوادم حفظ کنم، ولی هم میکنم و هم نمیکنم و از این نکردن ها خودم هم مایه داستان سازی میشم هم اذیت میشم.

 قانون جدید: دروغ گفتن به مامان کنتور نمیندازه. برای خوشحال بودن اون و راحت بودن خودت دروغ بگو تا می توانی. 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۰۰ ، ۱۸:۲۰
bee