ملالت
یه مرحله ای توی رابطه هست که دیگه خسته میشی از تحمل کردن چیز های کوچیکی که اذیتت میکنه و دلت میخواد زندگی خودت، زندگی قبل با کسی بودنت، رو داشته باشی. اینجایی که دیگه خسته میشی، میتونی بدون نگرانی از این که دلت تنگ بشه یا بدون ترس از عکسای دو نفره تو موبایلت همه چیز رو پشت سر بزاری. احساس میکنم دیگه به اون مرحله رسیدم. اون جایی که وقتی دیت هم میری و میبینی اش حسی نداری و لبخند زدن هات از سر زوره و وقتی که میخوای بری پیشش ترجیح میدی نری و به کارات برسی. حس میکنم تقصیر خودم ام هست که وقتی یه حسی دارم که خوب نیست بهش نمیگم چون میگم چرا نارحتش کنم؟ چرا الکی بهش گیر بدم؟ بزار راحت باشه. ولی میدونی وقت هایی ام که از خودم حرف زدم از درونی ترین احساساتی که داشتم، کاملا به تخمش بود چون توانایی درک اش رو نداشت، فکر میکرد چیزی نبود. در حالی که اونا برای من همه چیز آن. بهم حس ولید بودن نمیده. من دیگه خود واقعی تم نیستم. خسته شدم از خیلی چیزا دیگه. تنها چیزی که شاید نظرم رو عوض کنه امروز عصر.