ناهموار

بایگانی
آخرین مطالب

من همیشه مشکلات خانوادگی بسیاری را که روزانه با آن ها دست و پنجه نرم میکنم را مانعی بر سر راهم دیده و مبیینم. روزی نبوده که از این فضای مسموم دچار نفرت نباشم. اگر بخواهم منصف باشم شاید سر جمع تا به حال کمتر از 24 ساعت از ساعات بیداری بوده که از خانواده ای که دارم احساس رضایت داشته باشم. سعی کرده ام که با خواهر ها و برادرم رابطه خوبی داشته باشم ولی همه ما زخمی هستیم از همه چیز. هیچ وقت صحبت کردن از چیزی که واقعا مرا ناراحت میکند یا برایم مهم است آسان نبوده بنابراین تقریبا هیچ وقت چیزی نگفتم یا سعی نکردم این طوری خودم را تخلیه کنم. هرگز این جمع جمع تماما محرمی نبوده. و گاهی واقعا ناراحت میشوم که چرا؟ چقدر یک نفر می تواند مخرب باشد و چقدر یک خانواده می تواند ناکارآمد باشد که خیلی از وقت هایی که با سختی هایی مواجه شدم آخرین جایی باشد که برای پناه بردن به آن بهش فکر میکنم. چقدر برای گفتن یک حرف عادی مواخذه شده ام چون نمیدانستم چه سیاست های پیچیده ای اینجا وجود دارد و هنوز هم نفهمیده ام. نمیدانم من مشکل دارم یا چی؟‌ ولی میدانم اوضاع ما هیچ وقت اتمسفر فیزیولوژیکی پیدا نخواهد کرد و برای این غمگینم. اما خب نباید آن قدر ها فکر کنی که چیز زیادی را از دست داده ای؛ خیلی های دیگر هم هستند که این شانس را نداشته اند و شاید موقعیت هایی داشته ام که الان متوجه شان نیستم.اما ناراحتم از این جو و هرگز نمیخواهم طولانی مدت اینجا باشم چون همه را غمگین میکنم. بله من دیگران را به دلایلی که دست خودم نیست غمگین میکنم و حتی نمیدانم دلیلش چیست.

اما نمیخواهم تنها این جنبه زندگی ام روی همه چیز تاثیر بگذارد و آدم نباید بگذارد یک جنبه زندگی روی همه اش تاثیر بگذارد. مخصوصا که من تصمیم ندارم ایران بمانم و بالاخره تا چند سال دیگر مدت های بسیار زیادی را دور خواهم بود و از قدیم گفته اند دوری و دوستی. 

قهوه ام سرد شد.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۰:۳۰
bee

میدانی چیه ناتانائیل؟ میخواهم دور باشم. از کسی که دوستم نداشته و ندارد و توانایی دوست داشتنم را ندارد و کسی که بسیار دوستم دارد ولی ناخواسته همیشه باعث می شود غمگین باشم. میخواهم دور باشم، آن قدر دور که دیگر به اجبار دوست نداشته باشم و بتوانم خودم باشم بدون مودیفیکیشن. من دیگر مسئولیتی ندارم، میخواهم تنها باشم، میخواهم یک انسان مجزا باشم که خودش تصمیم میگیرد چه احساسی داشته باشد و یا چه کار کند. از این تحمیل* متنفرم. 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۳:۳۳
bee
سرطانای مختلف با منشا جنینی مختلفگیرنده های مختلف ان کا وانمکانیسم ملکولی و بر هم کنش مسیر های مختلفف
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۷:۰۴
bee
فی الواقع باید خسی در میقات جلال ال احمد رو بخونم هر وخ کتتابای نصفه تو کمدم و تموم کردم
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۷ ، ۰۴:۱۹
bee
یک سینه حرف هست ولی نمیتونم نگهشون دارم. یک همجنس میخوام که بهش بگم... که بگم چقدر آزرده م... که بگم چقدر غمگینم و چقدر دلخورم.. نقطه چین برای من بس نیست، ولی غیر نقطه چین رو به کی بگم؟ NOONE UNDERSTANDS ME هر چقدر هم که ذره های خیلی کوچیکش رو به اطرافیانم میگم نمیشه باید همشو یه جا بگم که خالی بشم همشو این یکم یکما دردی رو دوا نمیکنه فقط حتی شاید زخم بیشتری بزنه هیچکس همصحبت تنهایی و نارحتیام نیست هیچکی
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۷ ، ۱۹:۴۷
bee

.

احساس بسیار عجیبی دارم
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۷ ، ۲۰:۵۵
bee
وقتایی که دوس دارم با یه نفر دیگه برم بیرون به هر کودوم از دوستام که میخوام پیشنهاد بدم مطمینم نیم ساعت نگذشته از حرفای تکراریش و فیلم بازی کردن خودم خسته میشم؛ با هیچکودوم از اطرافیانم هم فرکانس نیستم و واقعا اوج که نه ولی خیلی تباهیست. الان ک فک میکنم زیاد شامل نیک نمیشه.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۷ ، ۱۳:۲۷
bee

.

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۷ ، ۱۲:۱۵
bee
خب امروز صبح بسیاااار به زور بیدار شدم که به کوعیز باکتری دکتر قزوینی برسم. آخرین جلسه کلاس باکتری بود و خب خوب شد که تموم شد. بعدشم فیزیو داشتیم با شافعی:)) عاشق شور و علاقه ش حین درس دادنم اما متاسفانه سر کلاسش خوابم میبره. وقتی بیدار شدمم گفت همتون هستین حضور غیاب نمیکنم :))))بعدشم که تا 2 که کلاسام تموم شد برگشتم و یه ذره خوابیدم و کیفمو که تهش عسل ریخته بود با کل محتویاتش شستم! آه که چقدر وسواس دارم و چقدر این اتفاقا واسه من میوفته! مورفی عه دیگه چه میشه کرد.بعدش دیگه این کهههه! اها چیز مهمی که اثن بخاطرش اومدم بنویسم اینه که امشب برای بار سوم دارم میرم دنبال شاید سرنوشتم و یکم هیجان زدهم. میدونی این هیجان زدگی نیست بیشتر شبیه یک احساس گنگه. یک احساس گنگ و غیر از این زبانم قاصره. میدونی یه چیزی هست( نمیدونم آهنگ حساب میشه پادکست میشه چی میشه) از محسن نامجو که میگه ما در بیست و پنج سالگی کامل میشویم ولی نوع این کامل شدن مث اونی نیست که همه جا هست و یه صورتی ازشه که میفهمیم چون زندگی جایزه ای برامون نداره به این که جایزه ای پیش رو مون نیست عادت کنیم و ازش ناراحت نشیم. نمیدونم. شاید من بدبین شدم. ولی احساس میکنم بهش رسیدم . در آستانه بیست سالگی. من خیلی از موقع ها دیگه انتظار*‌ندارم که اتفاق خوبی بیوفته و اگه اتفاق ناگواری بیوفته زیاد برکه دلم دچار آشوب نمیشه. بازم نمیدونم. شایدم اشتباه میکنم.ولی باز هم خواهم نوشت.شاید همه چیز ساده تر از اون چیزی که فکرمیکنم باشه و شاید زندگی این قدر ها هم پیچیده و بدجنس نباشه. شاید اتفاق خوبی بیوفته و شاید مثل چیزی که همه میگن زندگی همین لحظه ها باشه. شاید همین چای فوق العاده ای باشه که چند دقیقه پیش درست کردم و شاید همین تکست دادن به مامان و بابا باشه و شاید همین خوشحالی مامان از نمره نورو م باشه. شاید همین فکر کردن به این که چه هدیه ای برای دوست داشتنی هام بگیرم باشه و شاید همین میوه فروشی رفتن و سوا کردن سیبای قشنگ تر از بقیه باشه. شاید آشپزی باشه و شاید همین امید که یک دی برمیگردم خونه باشه. همیناس که سرپا نگهم داشته.. و امید به خیلی چیزای دیگه...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۷ ، ۱۴:۱۵
bee
بله امروز یه ذره اخیش شدم و با فاعزه رفتیم بیرون و یه عااااالمه خوش گذشت:)))))
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۷ ، ۲۰:۵۷
bee