ناهموار

بایگانی
آخرین مطالب

به نظرم یکی از مشخصه هایی که انسان های کمالگرا رو خیلی اذیت میکنه اینه که خودشون رو دست کم میگیرند و مدام به این فکر میکنند که کارشون قابل ستایش نیست. بنابراین میخوام تلاشم رو جدی بگیرم هر چند که میتونست بیشتر باشه اما برام اهمیتی نداره. I appreciate my efforts

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۹ ، ۱۰:۵۰
bee

هر چی بیشتر پیش میرم، بیشتر میفهمم برای رسیدن به هدفایی که توی ذهنمه باید رشته ای رو بخونم که ازش متنفرم. یعنی بیوشیمی.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۹ ، ۱۲:۴۲
bee

دیگر ۴ ماه می شود که به خاطر کرونا برگشته ایم خانه هایمان. همه اش استرس درس و مشق داشتم و اصلا بهش فکر نکردم که 4 ماه خانه بودن را از ترم ۱ نداشته ام. صبح ها دیر بیدار می شوم و ناراحتم میکند. باید برای اصلاحش برنامه ریزی کنم. تا حالا کی از کم خوابیدن مرده؟

آمدم از این بنویسم که وسواس مطالعاتی دارد دیوانه ام میکند! من آدم وسواسی و کمال گرایی هستم؛ مدام از خودم میپرسم: آیا مطالبی که می خونم یادم میمونه؟ نکنه یه روزی نارسایی آدرنال از زیر دستم در بره؟ نکنه وقتی پتاسیم مریض پایینه بهش انسولین بدم؟ 

پزشکی وااااقعا پیچیده است و هزاران نکته همیشه هست که همش باید به همشون توجه کنی. و خب توی خوندن هر درسی به خودم میگم آیا میتونم تشخیصش بدم؟ میتونم مدیریتش کنم؟ چطوری به همه این آیتم ها دقت کنم؟ 

گاهی فکر میکنم صلاحیت پزشکی خوندن رو ندارم. چون از اشتباه کردن میترسم، چون اشتباه کردن تبعات خیلی وحشتناکی داره. 

از طرفی گاهی میگم من قراره پزشک عمومی بشم، چرا باید این همه جزئیات رو یاد داشته باشم و این که آیا واقعا دونستن این همه جزئیات به کارم میاد؟ و خب میگم که اگه اینترن باشی و رزیدنت در دسترس نباشه باید حداقل اورژانس های هر بخشی رو بتونی تنهایی مدیریت کنی.

و این واقعا من رو میترسونه! چون صلاحیتش رو ندارم.

این کمال گرایی تو خوندن هر کورسی اعصابم رو خورد میکنه. کاش میتونستم مثل همه بچه ها یه جزوه بخونم و بزارم هر وقت هر چی تو جزوه ها اومد همونو یاد بگیرم ولی واقعا نمیتونم.

از طرفی هم میگم من 3 سال از درسم مونده، 2 سال طرح، 2 سال هم ایشالا! درگیری ریسرچ و تطبیق مدرک، و توی همه این 7 سال که مونده قراره عمومی باشم. پس باید با رویکرد صرفا یک پزشک خوب شدن ادامه بدم و مدام فکر نکنم نه نمیشه این کار من نیست.

7 سال هم مدت زمان کمی نیست. 5 سالش هم توی پرکتیس میگذره.

پس نگران نباش و just tango on

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۹ ، ۱۴:۰۲
bee

چند روزیه که حال خوبی ندارم، افسردگی PMS داشتم و الان هم نمیدونم چرا ولی خیلی افسرده ام. دو روزی هست که تقریبا کار مفیدی نکردم و این واقعا آزارم میده. مقاله ام هم ریجکت شد و این واقعا چیزی نبود که بهش نیاز داشتم.

احساس میکنم توانایی انجام هیچ کاری رو ندارم. نمیتونم مقاله ام رو اصلاح کنم و یه جای دیگه بفرستم و نمیتونم هییچ کاری انجام بدم. ینی توانشو ندارم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۹ ، ۲۲:۴۰
bee

باید این تردید منطقی رو تو ذهن داشته باشیم که شاید همه چیز درست بشه.

https://irsv.upmusics.com/Downloads/Musics/Mohsen%20Chavoshi%20%7C%20Parishan%20(128).mp3

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۹ ، ۱۲:۵۰
bee

امروز با محدثه قرار گذاشتیم بریم پیاده روی. البته محدثه کلی خوراکی درست کرده بود و دیدیم سنگین میشه و با ماشین رفتیم:))) موقع رفتن بابا من ره رسوند و هنوز در تعجبم که چطور یک انسان میتونه اینقدر حال آدم رو خراب کنه. فکر میکنم حداقل ۵ بار دست روی ۵ نقطه حساسی گذاشت که خودشون از کودکی در من ایجاد کردن. واقعا دلم میخواد میتونستم فرسنگ ها دور باشم و اینقدر اذیت نشم. آدم تصمیم میگیره نگرشش رو هم عوض کنه باز  هم انگار شدنی نیست. ولی با محدثه کلی عکس خوب گرفتیم، اینوراونور رفتیم و حرف زدیم و خیلی بهتر شدم. در حقیقت اون موقع به خودم حس بدی نداشتم و تا حدود زیادی ترمیم شدم. گاهی که چندین هفته مشهد بمونم هم ترمیم میشم. واقعا نیاز به تراپیست دارم. تازگی ها با خودم کنار اومدم و یه سری چیز ها رو پذیرفتم؛ همین که آگاهی داشته باشم به وضعیت خودش خیلی بهتره.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۹ ، ۰۱:۳۲
bee

دامادمون و خانوادش دیروز اومدن و امروز با فایزه رفتند. بعد ناهار مامانم و مامان محمد نشسته بودن و حرف میزدن؛ مامان محمد گفت که آره باید حمایتشون کنیم وگرنه میرن طرح و از تخصص گرفتن عقب میمونن.

با خودم فکر کردم من برنامه قطعیم اینه که برم طرح چون میخوام پول دربیارم که وقتی میخوام از اینجا برم به کمک کسی نیازی نداشته باشم. چون تا الان بهم ثابت شده هیچ وقت نباید واقعا روی کمک کسی حساب کرد، حتی اگر خانواده ات باشند. به این فکر کردم که خانواده من تا جایی که یادمه همیشه بالاتر از اوریج بودند ولی من هیچ وقت احساس نکردم که میتونم روی کمک شون حساب کنم که کاری فراتر از اونی که همه پدر و مادرا برای بچه هاشون انجام میدن برام انجام بدن. هر چند که شاید تا حالا چند بار همچین کاری برام انجام دادن، مثل قبل کنکور که برای این که کنکور یا المپیاد قبول بشم تقریبا هر کاری رو انجام میداد

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۹ ، ۲۱:۴۷
bee

میخوام بلیط لاتاری بخرم. ولی سخته انسان امیدشو بالا نبره:) 

پ.ن. بلیط لاتاری اینجا استعاره است. یعنی شانسی یه تیری بزنم تو تاریکی ببینم چی میشه. ضرر که نداره.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۹ ، ۱۳:۰۱
bee

هر چند وقت این طوری می شوم؛ احساس میکنم زمان دارد آن قدر شتابان از من پیشی می گیرد که از ترس خشکم میزند و میترسم. یادم می آید یواشکی عروسک می بردیم مدرسه تا در حیاط پشتی بازی کنیم. حالا مردم به عنوان یک انسان بالغ از من انتظار دارند پروژه هایشان را به موقع تحویل دهم چون در فلان روز دفاع پایان نامه دارند یا این که قرار است تا چند ماه دیگر به عنوان یه دکتر واقعی مریض های واقعی را ببینم و انتظار داشته باشند خوبشان کنم و باید مثل یک آدم بزرگ مسئولیت کارهایم را به عهده بگیرم. من هنوز یادم هست که قرار بود یک ماه به عروسک هایم غذا بدهم و مثل انسان ها باهاشان برخورد کنم تا با من واقعا حرف بزنند یا من هنوز هم میترسم محدثه دوست صمیمی من نباشد. من نمیخواهم این قدر سریع بزرگ شوم و نمیخواهم این قدر سریع زندگی ام تمام شود. می ترسم پلک هایم به همدیگر برسند و وقتی از هم جدا شوند با مو های سفید شده و دست هایی که مثل کاغذ چک نویس های ریاضی ام مچاله شده اند روی تخت بیمارستان نشسته باشم و چند دقیقه بعد زمان مرگم را ثبت کنند. من از گذر سریع زمان میترسم. انگار همین دیروز بود که با لباس مدرسه جلوی راه پله بودم و داشتم کفش هایم را در می آوردم که دیدم خانم همسایه خانه مان است و دارند زنگ میزنند آمبولانس و حالا برادرم کلاس اولی شده. من احساس میکنم بقیه آن قدری که من متوجه گذر سریع زمان هستم نیستند. به بقیه اطرافیانم مثل یک تابلوی نقاشی نگاه میکنم و خودم را بیرون آن ها میبینم؛ احساس میکنم خیلی واضح میتوانم بزرگ شدن برادرم و پیر شدن پدر و مادرم را ببینم. درست جلوی چشمان من همه چیز در هم میپیچد، بزرگ می شود و بعدش کوچک می شود و دست آخر در زوال گم می شود و می شود چیزی که انگار هیچ وقت نبوده. موبایل لعنتی را میگذارم کنار. انگار آدم را هیبنوتیزنم میکند؛‌ حتی از این لپ تاپی که دارم باهاش می نویسم هم متنفرم. احساس میکنم این ها در گذر سریع زمان بی تاثیر نیستند. این ها همه شان با زمان هم دستند و میخواهند ما هم بپیچیم و بپیچیم و از هم دور و به هم نزدیک شویم و آخرش یک لحظه حواسمان پرت شود و لحظه دیگر انگار هیچ وقت نبوده ایم. همین طوری که شگفت زده به دنیای سنگ دل اطرافم فکر میکنم وسط مبل سه نفری میشینم و دوتازانویم را بغل میکنم؛ راستی من کی این قدر گنده شدم؟ گریه ام میگیرد. این دنیا خیلی سریع تر از من است. کتاب داستان های ناتمام بیژن نجدی روی میز رو به رویم است. توی دلم می گویم: ‌بیژن هم وقت نکرد این داستان ها را تمام کند. بعدش سعی میکنم فکر کنم در آغوشش بگیرم مثل همان وقت هایی که در آغوش مادرم جا میشدم و محکم به سینه اش فشارم میداد و میگفت: برو توی دلم، برو توی دلم. غصه میخورم که آن موقع مادرم جوان تر بود و هنوز نگرانی اش این نبود که قند خونش نسبت به دیروز 20 تا بالا رفته. به این فکر میکنم که حتی آن موقع هنوز نمی دانستم قند خون چیست؟ فکر میکنم تا اینجایش این قدر سریع گذشت، بقیه اش چی؟ من حتی آن روز هم میترسیدم که زمان بگذرد. حتی آن موقع که هنوز قدم از مادرم بلند تر نشده بود. حتی آن موقع هم نگران بودم که نکند روزی برسد که تنها بشوم؟ چون هیچ کس بجز مادرم آن قدر ها دوستم ندارد. آن موقع ها مثل الان بیش از حد فکر نمی کردم و توی دلم نمی گفتم: چرا فقط به فکر خودت هستی؟ یعنی چی که تنها شوم؟‌ تو خیلی خودخواه هستی. من همیشه میترسیدم که از دست بدهم. کاش می توانستم بهش فکر نکنم و فقط یک بار برای همیشه ناغافل از دست بدهم. این طوری همیشه عزای چیزی را میگیری که هنوز نشده. من از بی معنی بودن زندگی ام میترسم. میترسم که 21 سالگی ام رو به اتمام است و هنوز نمی دانم چرا بیخودی توی این دنیا برخی آدم ها را دوست دارم و برخی را دوست ندارم و دلتنگ برخی هستم و بعضی من را آزار می دهند. با خودم می گویم خب آخرش که چی؟‌ اصلا ما برای چی این جاییم؟ چی شده که این قدر زندگی را جدی گرفتیم؟‌ میروم و کنار کنج دیوار می نشینم و با خودم میگویم نمی دانم. شاید انسان نباید بداند. از این که خدا به آدم ها نمی گوید که چرا آن ها را در این دنیای غم انگیز تنها گذاشته ناراحتم. کاش خدا میدانست بعضی بازیگر هایی که برای بازی در این دنیا انتخاب کرده و فرستاده این پایین ناراحت هستند که نمی دانند برای چه اینجا هستند و باید از قبل توجیه مان میکرد. باید بداند که وقتی از اینجا بیرون آمدم از دستش عصبانی هستم و مطمینا وقتی گفت این ها همه اش شوخی بود و اون همه کثیفی های دنیا همه اش ساختگی بود من نمیخندم. قهر میکنم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۱:۴۳
bee

امروز روز عجیبیه؛ صبح مثل همیشه خوابم نمی برد. میخواستم یه چیی بنویسم ولی ایده ای نداشتم. یاد این افتادم که یه core اطلاعات هست که اگه بهش ایمان داشته باشی همیشه بهت ایده میده. شروع کردم به نوشتن. اولش یکم ویرد بود ولی مشخصه نوشته های من ویردیشونه. گذاشتمش کنار. یه ایده عالی به ذهنم رسید. خیلی خیلی سیال و قشنگ. هنوز ننوشتمش. ساعت های 3 و نیم بیدار شدم. نیکو پیام داده بود. بهش گفتم بیا اون لتر رو به اسم تو چاپ کنیم که برای من حرف و حدیثی پیش نیاد؟ امیدوارم قبول کنه. استادم پیام داده که برای مقاله مزخرفمون ریوایز اوده و ((فکر میکنی میتونی انجامش بدی؟)) کاملا بهم برخورد. فکر میکنم که من رو خیلی بی عرضه میبینه. دیگه برام مهم نیست چون میخوام با یه استاد دیگه کار کنم. یه سفارش پروپوزال دارم که میخوام شروعش کنم و مربوط به همون دختره ارشد افاده ایه که قبلا هم یه بار براش یکی نوشتم. موضوعش خیلی جدیده و احتمالا پدرم در بیاد. کلی درس دارم و انگار قراره امتحانا به زودی باشه و باید سریع این مشغولی ها رو انجام بدم بزارم کنار. نگرانم و استرس دارم. روزه هم هستم تازه:(

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۶:۵۲
bee