ناهموار

بایگانی
آخرین مطالب

انسان یا باید به اندازه تلاش هایش آرزو کند، یا به اندازه آرزو هایش تلاش.

اکثر دوستان و اطرافیانم کمال گرا هستند، اما همگی به اندازه های متفاوتی خسته ایم. اصطکاک عزیزانم! اصطکاک بیداد می کند. اصطکاک های خانوادگی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و غیره.

در دوره شیوع کرونا زندگی می کنیم، از درب خانه می روی بیرون و می آیی داخل و فکر میکنی چقدر در شستن و ضدعفونی کردن موفق عمل کرده ام؟ اضطراب کرونا گرفتن نزدیکانت را داری.

همگی ما کم و بیش اختلافات خانوادگی داریم و امان از این! حتی اگر به نقطه ای برسی که سعی کنی آن ها را از ذهنت خارج کنی،‌باز هم موفق نمی شوی. باید تضاد های فکری را حداقل برای خودت باز کنی و بهشان واقف باشی. وگرنه همیشه یک جای خالی اذیتت می کند. یک مشکل حل نشده در ناخودآگاه.

چند ماه پیش میخواستم یک استتوسکپ (گوشی پزشکی)‌بخرم، به قیمت ایکس. حالا باید به قیمت دو ایکس بخرمش. موجودی حسابم با سرعت برق و باد خالی می شود و برای دلار کردن درآمدی که به دست می آورم انگیزه کافی را ندارم. با خودم حساب میکنم، من از کار امروزم 300 هزار تومن درآوردم (برای مثال)، می شود 15 دلار!! اگر منی که الان با توانایی های یک دانشجوی مقطع دکتری حرفه ای همچین درآمدی دارم، در یک کشور جهان اولی زمین جایی را تمیز می کردم باید 7 برابر این مقدار دریافت میکردم به ازای همین زمان کار. نفرت انگیز نیست؟

توییتر! امان از توییتر! برای زندگی هم تعیین و تکلیف میکنند، تز های توخالی، روشنفکر های الکی، آدم های توجه طلب و آدم های بی هدف و تنبل که دور هم نشسته اند و سبک زندگی هم دیگر را تقویت و تشویق می کنند. محیطی بی نهایت مسموم. راستش بهش معتاد هستم و در دوره ای به سر می برم که آگاهی به اعتیادم دارم و سعی در از بین بردنش دارم. یک کانال موتیویشن با محدثه داریم و هر وقت تصمیمی میگیریم آن جا درج میکنیم و این طوری مسئولیت بیشتری نسبت به این تصمیمات داریم، هم دیگر را تشویق و حمایت میکنیم و وقتی کسی از چالش تخطی کرد مجازات می شود. هر دو بهش وفاداریم و درج یک چالش در آن جا معنی خاصی دارد.

از کار های درستی که میکنم این است که نسبت به اطرافیانم حساسم و سرم را با ارتباط های الکی و بی خاصیت شلوغ نمی کنم. دایره دوستان نزدیکم بسیار محدود است و همگی شان انسان های باهوش و هدف مندی هستند و همیشه از هم حمایت میکنیم. دیس ایز آسم ابوت دم.

اصطکاک های سیاسی. فکر کنید هر روز با اخباری مواجه می شویم که می گوید: اوضاع اطرافت خوب نیست! چه کسی می تواند بی تفاوت باشد؟ من نمی توانم نسبت به رویداد های اطرافم بی توجه باشم چون زندگی در خاورمیانه با زندگی در سوئیس متفاوت است. مردم می میرند، به زندان می روند، مجبور می شوند غذایشان را از توی آشغال ها پیدا کنند و ثروت ناعادلانه تقسیم می شود. انسان مشوش می شود. نمی شود؟

از اصطکاک ها گفتم. بله، همگی ما خسته هستیم. حالا فکرش را بکنید یک انسان با هدف های بسیار دور و دراز که نیازمند تلاش امروز هستند در چنین فضایی زندگی می کند. چه باید کرد؟‌ بله این موارد وجود دارند،‌ اما برای همه کم و بیش چنین است. باید بر مشکلات فائق آمد و فکر کرد: What is the next right move?

حالا در مورد یک انسان کمال گرا می گویم:‌ او به شدت حساس است، به وقایع با دیدی موشکافانه می نگرد و شاید یک جمله ساده با با توجه به قید و کیفیت و تون صدای گوینده تحلیل کند. در حالی که حتی گوینده چنین منظوری ندارد و شاید هرگز تصور نکند سخنانش تا چه حد جدی گرفته می شوند.

وی بیش از 4 محور اصلی برای پیش روی در زندگی کاری/ شخصی دارد و شاید بیش از 6 محور سرگرمی دارد. بله سرگرمی. اما در مورد سرگرمی هایش هم نظم خاصی را رعایت میکند و تک تک آن ها را جدی می گیرد. وقتی مشغول کاری است از عقب ماندن از سایر چیز های می نالد و دائما این حس را دارد که دارد عقب می ماند. از خودش و از سایرین. 

انسان ها مکانیسم های سازش متفاوتی دارند و هر شخصی جداگانه به این فکر می کند که چگونه از پسش بر آیم؟

اما وقتی در مورد همه چیز کمال گرا باشی، همیشه می سوزی. همیشه احساس ناتوانی می کنی. این حرف ها که هر کاری را عالی انجام بده better than the living, dead and unborn ایشان را مضطرب تر می کند و نباید بهشان توجه کنند. باید صرفا احساس آرامش کرد و وقتی کاری را انجام میدهی صرفا به این فکر کنی که ازش لذت ببری و بعدش توی دفترچه ثبت وقایع ات ثبتش کنی. بله، همین. باید زیاد فکر کردن را کنار بگذاری و انتظاراتت را از خودت کم کنی.

زندگی به اندازه کافی سخت هست، نباید انسان سختی های بیهوده و زائد را بر خویشتن روا دارد.

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۹ ، ۱۷:۰۷
bee

دیشب با نیکو در مورد این صحبت کردیم که توانایی مدیریت خویشتن را از دست داده ایم و باید فکری به حالش بکنیم. به نتایج نسبتا خوبی رسیدیم. فکر میکنم مدیریت شبکه های اجتماعی یک امر مستقل نیست و فرآورده جانبی افزایش تمرکز در سایر امور است. قرار شد امروز دفترچه ام را مرتب کنم و یک چیزی همانند دفتر برنامه ریزی برای خودم به صورت شخصی سازی شده درست کنم. 

امروز باید استارت یک کار جدید را بزنم و اندکی برایش هیجان زده ام. قرار است در چند هفته آینده زندگی تغییرات زیادی کند! چه از نظر زندگی و چه از نظر مالی مستقل تر می شوم، و هم وارد مقطع بالینی می شوم و روال درس و دانشگاه تغییر قابل توجهی می کند. این همه تغییر انسان را مضطرب می کند؛ باید خودمراقبتی را جدی تر بگیرم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۹ ، ۰۹:۵۱
bee

ای کاش پدر و مادر من هم طلاق میگرفتند. امروز یا دیروز یا روز قبلش، فردا یا پسفردا یا روز بعدش، کاش سال ها قبل طلاق میگرفتند اما دیگر اهمیتی ندارد. یک روز هم خودشان را از این منجلاب نجات بدهند یک روز است،‌ اما هر دویشان احمق هستند و یکی به خاطر حرف مردم و دیگری به خاطر فرزند از این امر اجتناب میکنند. به هر حال به من ربطی ندارد و سعی میکنم تا جایی که بتوانم از نزدیکی یا هم کلام شدن با آن ها دور بمانم. اگر هم حالا اینجا هستم موقتی است و هرگز با آن ها بودن را انتخاب" نخواهم کرد. دارم فکر میکنم انسان گاهی احساساتی می شود و تصمیماتی می گیرد که بر اساس حال و گذشته نزدیک است، به خودم یادآوری میکنم که روز ها و سال هایی که زندگی در این خانه به علت تنش های مداوم طاقت فرسا بوده است را هرگز فراموش نکنم و هرگز به خاطر این دو نفر تصمیمی از تصمیمات مهم زندگی ام را تغییر ندهم و هر زمان توانستم دور شوم، ‌دریغ نکنم. این به خاطر این است که انسان باید حداقل احترام را برای خودش قایل شود، نه بیشتر.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۹ ، ۲۲:۴۹
bee

دیروز که نه، روش قبلش آخرین امتحان فیزیوپاتی را هم دادم و از جهنم دوره پزشکی عمومی خارج شدم. مثل زهر گذشت. پر از تردید، پر از خستگی، استرس، اضطراب و دوره های در هم شکستگی و احساس بی کفایتی. هنوز هم همان انسان هستم و چیزی تغییر نکرده. هنوز هم احساس میکنم چیزی نیاموخته ام و نمیتوانم نظری در مورد چیزی بدهم. هنوز هم چیزی یاد نگرفته ام. 

بسیار سخت گذشت بسیار. اما فیزیوپاتی ۱ به خاطر قول مسخره ای که به استادم دادم بسیار سخت تر گذشت. من باید پرفکشنیسم بودن را کنار بگذارم و دارم برایش فکر هایی میکنم.

اکنون نمی توانم متمرکز باشم، کاری هست که باید انجام دهم، بر خواهم گشت و از عدم اطمینان و رها شدگی خواهم نوشت. از این که احساس میکنم نیاز دارم یک بزرگتر مرا منتورینگ کند چون هنوز اماده ورود به دنیای بزرگسالان و در دست گرفتن کنترل خویشن به صورت کامل نیستم. 

داشتم می گفتم، این نصف مثل برق و باد نگذشت! اما میدانم زندگی مثل برق و یاد میگذرد و بیا و با خودت روراست باش! درگیر حواشی نشو و مثل آدم فکر" کن. ببین که چی اولویت است و درست تصمیم بگیر. همین را اینجا بنویسم کافی است.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۹ ، ۱۵:۵۷
bee

فردا امتحان دارم، فردا و فردایش هم. امیدوارم در این فواصل بتوانم چیز هایی از حال و روز این روز ها بنویسم. از عدم قطعیت ها، مسیولیت ها، تغییرات، تغییرات، رنج ها. 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۴۴
bee

من معمولا برایم مهم نیست که دارم یک سال بزرگ می شوم یا این روز روز خاصی است. اصلا مهم نیست. حتی ایده ای که همیشه داشتم این بود که خب هر روزی را حساب کنی نسبت به سال قبل یک سال بزرگتر شده ای. امسال هم همینطوری. از گذر عمر هم شاکی. توی این وضعیت، کرونا، قرنطینه، عدم تعادل زندگی و روی هوا بودن همه چیز و هزاران فکر مشغولی دیگر. شبش به نیکو گفتم: چه 22 سالگی ای؟ نه کار دارم، نه خونه جدا، نه ماشین و نه شغل! حتی شغل آینده ام هم در هواست!

فرداش قرار شد با محدثه بریم بیرون. البته اولش قرار بود روز قبلش بریم اما گفت که اون روز بریم. گویا مشکلی پیش اومده بود و قرار بود صحبت کنیم. درگیر روزمرگی های همیشگی بودم، دوست های دانشگاه، دبیرستان و توییتر یه عااالمه برایم تبریک فرستاده بودند و من هم خسته شده بودم از فرستادن قلب و بوس. انرژی ام کلا رفته بود از این همه خوشحال نمایی چون خوشحال نبودم. ولی چند تا از تبریک ها خیلی خاص بودند: مثلا زهرا غوریانی یه عاالمه آهنگ فرستاد و کلی به قول خودش توی گروه (( دست های پشت پرده)) جشن تولد گرفت، یا آرش (آن دوستم که برایم نامه فرستاد ولی من نتوانستم برایش نامه بفرستم و هر دفعه یادش می افتم می گویم: چرا باز دوباره تلاش نکردی؟ بالاخره میکنم) یادش بود، در حالی که اصلا اینترکشن خاصی نداشتیم، یا فائزه ساعت صفر بهم تبریک گفت و کیوت بود.

محدثه پیام داد حاضر شو کم کم و خب کم کم اش پشتم را لرزاند که اگر حالا حاضر شوم 45 دقیقه منتظر می شوم. گفتم یکم درس میخونم بعد حاضر میشم. نیم ساعت درس خوندم، توییتر چک کردم و رفتم بالا لباس پوشیدم. یه عالمه از لباسام مشهد هستند و دست آخر مانتوی سیاه بلند مامان را پوشیدم. ماسک و عینک زدم. محدثه زنگ زد و گفت نزدیک خونه تونم زود حاضر شو و خیلی صداش استرس داشت و ترسیدم که اتفاقی افتاده؟ رفتم توی حیاط و جلوی آینه پست در دستشویی گوشه حیاط خودم را برانداز کرد. معمولا وقتی میرسید در خونه زنگ میزد ولی زنگی نزد و از اونجایی که چند مین قبل نگ زده بود رفتم دم در رو نگاه کنم و بله:)) با یه کیک تو دستش و کلی بادکنک جلوی در وایستاده بووود:)))*ــــ* پشم هایم حقیقتا ریخته بود و هیچ ایده ای کللا نداشتم. واااقعا سورپرایز شده بودم و یادم نبود آخرین بار کی اینقد سورپرایز شدم و کسی برام برنامه ریخته بود؟ ته دلم به صورت واضحی احساس میکردم لیاقتش رو ندارم که برای یک نفر اینقد مهم باشم و به فکرم باشه. ولی سعی کردم کم رنگش کنم. بعدش گفت توی ماشین رو ببین و خب باااز پشمام ریختت:)))) یکی از عکس هامون که خیلی وقت پیش ها ازم پرسید خوبه یا نه که بزاره آواتارش رو قاب کرده بود:)))‌ با یه عروسک و بادکنک و این داستانا:))))‌واقعنی خیلی برام عجیب بود که اینقدر برنامه ریزی آخه؟ بعد یادم اومد عهههه این عکسه! یا عهه برای این استرس داشته! یا عهه دیروز برای این بود که نشد! 

بعدش رفتیم خونه، شمع فوت کردم، کللی حرف زدیم و عکس گرفتیم. واقعنی توی اون عکس ها داشتیم میخندیدیم و اصلا اون خنده ها فیک نبود. الان که بهشون نگاه میکنم میگم واقعا چطوری اینقد خوشحالی درست شد یه دفعه؟‌وسط این همه دردسر؟ من حتی تصمیم داشتم بیرون که رفتیم سر راه برم داروخونه سرترالین بگیرم و شروع کنمش، ولی الان که 4 امه هنوز تاثیر خوشحالی اون روز مونده! و نیازی حس نمیکنم. یعنی واقعا میشه آدم ها خودشون حال خودشون رو خوب کنن؟ بدون این که دلار بیاد پایین یا که کرونا تموم بشه؟ نمیدونم. شاید این سوالیه که جوابش توی روز های مختلف فرق کنه ولی الان دارم این احتمال رو در نظر میگیرم که شاید حوابش بله باشه.

پی نوشت:‌ یه استوری از عکس دوتاییمون گذاشتم و کوچیک پایینش نوشتم بی اف اف. نمیخواستم از ماجرا چیزی بنویسم تو شبکه های اجتماعی یا عکسی بزارم، نمیدونم چرا ولی فکر میکنم اگه احساسی رو خیلی واقعی دارم، نباید شیرش کنم چون زایل میشه، و فقط یه نشونه ازش میزارم. یه نفر ریپلای کرد که چرا نوشتی بی اف اف؟ همه چیز فانیه و این حرفت درست نیست! ولی باید بگم که غیر این رو هیچ وقت من تصور هم نکردم. آرزو میکنم هیچوقت دوستیمون کم نشه، و همیشه همینقد نزدیک بمونیم و من هم (هر چند که به اندازه اون توانایی ذهنیشو ندارم) بتونم وقتی حالش خوب نیست، خوبش کنم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۹ ، ۱۷:۵۰
bee

لیست مواردی که در حال حاضر خاطرم را آزرده کرده اند:

1- مدت زیادی در خانه بوده ام، مادرم در مورد همه همه همه مواردی که مرتبط با من است نظر می دهد و مداوم می گوید: ببین فائزه این طوری است! واقعا چرا نمی تواند قبول کند انسان ها متفاوت هستند و اهداف و خواسته های متفاوتی از زندگی دارند و دلیل نمی شود یک صراط مستقیم برای همه انسان ها وجود داشته باشد. در حقیقت عدم پذیرش من منحصر به فرد با خواسته های منحصر به فرد از زندگی. در خانه مداوم تحت نظارت و قضاوت والدینم هستم و اصلا این مورد پسندم نیست. در این مورد خوابگاه را حتی! ترجیح میدهم. و این که همگی این احساسات انتقادی به پدر و مادرم در کنار این که فکر میکنم مجبور هستن تا چند سال دیگر برای مدت زیادی ترکشان کنم آزرده ام می سازد.

2- از نظر روحی نیاز به مدتی استراحت دور از خانه دارم! در اپیدمی کرونا به سر می بریم و تحقق این امر مشکل است. هر چند اگر گواهینامه داشتم شاید میتوانستم حداقل 1 روزه با محدثه برویم فار فار اوی، ولی خب ندارم و چندین بار است که رد می شوم، و قبول شدنم برایم غیرممکن به نظر می رسد. به آموزشگاه مزخرف صادقی هم زنگ زدم و گفتند که به خاطر کرونا امتحانات رانندگی به حالت تعلیق در آمده است. البته این دو مورد بود که در یک مورد ذکر گردید. هر دو به یک میزان آزار دهنده هستند.

3- مقاله PTC برای بار دوم ریوایز خورده و حتما بازنگری اش را من باید انجام بدهم! غلط کردم که صفر تا صد یک کار را به عهده گرفتم، باید مثل همه بقیه مرده خواری کنم و یک تیکه از یک مقاله را نوشته و اسمم را در لیست همکاران جای دهم! دریغ که این کار ها به من نیامده است.

4- رزیدنت لاشی را به خاطر دارید؟ کاشف به عمل آمد که من هم دست کمی از وی ندارم و با علم به این که قرار نیست بهش احساسی داشته باشی باهاش Fliriting کردم. هر چند متوجه شدم وی ابدا تمایل به پنهان کردن نیات خویش ندارد و من هم ندارم اما وی از من پیشی گرفته است و در صورتی که باهاش تصویری صحبت نکنی تمایلی به صحبت کردن باهات ندارد :))))) من هم به دو دلیل موافق نیستم: 1- عدم وجود پرایوسی کافی در خانه  2- توی ویدیوکال زشتم آخه!!!! قشنگ آدم را 32 درجه زشت میکند. 3- وی هم زیبا نیست و خیلی ترن آف است اصلا این تماس تصویری. دیگر در موردش این را بگویم که تمایل شدیدی به ساپورتیو نشان دادن خود از نظر روانی و هم چنین ابراز من قدرتمند هستم را دارد. تمامی مدتی که باهاش Flirting کردم شاید 16 ساعت بود و بعدش فهمیدم اگر طولانی مدت به این رابطه مزخرف لانگ دیستنس ادامه دهم آرامش روانی ام را از دست میدهم و باهاش کات کردم:)) و از آن جا به بعد هم چنان سعی بر ادامه دارد اما من میدانم وی اصلا تایپ من نیست و نباید به مسخره بازی ادامه دهم.

5- کرونا! امانم را بریده! نه میتوان به راحتی و بدون عذاب وجدان از خانه بیرون رفت، نه هیچی. باید همینطوری بشینی توی خانه و فقط زنده بمانی! ای کاش ایمنی میداد حداقل! ایمنی هم نمی دهد! آدم را به وحشت می اندازد،‌پس کی قرار است ریشه کم شود؟ آدم از پاسخ هیچی میترسد. تا کی اینطوری باشیم؟

6- به علت تمامی موارد بالا، روی درسم تمرکز کافی ندارم و تقریبا از امتحانات قبلی به اینور هیچ درسی نخوانده ام. این موضوع هم بسیار آزار دهنده است. هر چند الان کمه بهش فکر میکنم دست خودم است.

7- عدم باشگاه. احساس میکنم دیگر هیکل سابق را ندارم و سکسی نیستم. لاغر و چرب شده ام و مس عضلانی ام کاهش یافته. ناراحتم میکند که کی قرار است دوباره شبیه همان موقع هایی بشوم که بدنم را دوست داشتم؟

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۹ ، ۱۸:۵۶
bee

هر دفعه این ها بحثشان می شود مثل بچگی هایم اعصابم به هم میریزد. میدانم همیشه همین آش و کاسه است و چیزی تغییر نخواهد کرد؛ شوخی خنده هایشان با خودشان است، دعوا هایشان جلوی ما و پرسرصدا تر از بقیه چیز ها. اما مگر ناخودآگاه آدم حالی اش می شود؟ به خودم می گویم: تخمته بابا،‌ مگه بار اولشونه؟ تو فقط قاطی این بحث های مسموم نشو. اما خب باز هم احساس ناتوانی و ضعف می کنم و دیگر دلم نمیخواهد درس بخوانم یا مسق بنویسم و فقط دلم میخواهد از خانه بروم. گفتم رفتن از خانه؛ صبح مامانم گفت: نگاه کن چقدر موهای سفیدت زیاد شده! گفتم: از بس حرصم میدین، دلم نمیخواد باهاتون زندگی کنم. گفت: تقصیر دوست هاته که این فکر ها را میکنی. بله! تقصیر دوست هایم است. تقصیر دوست هایی است که 6 ماهه ندیدمشان. همیشه دنبال ((مقصر)) میگردند و هیچ وقت و مطلقا هیچ وقت ((مقصر)) خودشان نیستند. هنوز هم فکر میکنند 12 سالم است که هر چه دور و برم رخ دهد بخواهم و قوه پردازشی نداشته باشم. واقعا متوجه نیستند که لیترالی! میخواهم تنها باشم. 

اون روز به نیکو گفتم: برام مهم نیست بعد از 30 32 سالگی خانواده ام را برای مدت زیادی رها کنم. چون احساس نمیکنم دینی داشته باشم که به خاطرش آینده ام را نابود کنم و برای ((ماندن))‌در جوارشان در های زیادی را به روی خودم ببندم. بعد زدن این حرف پشیمان شدم اما الان دوباره برگشتم سر همان خانه. هر چند، خانواده آدم هر چقدر هم کارا باشد،‌ زندان نیست. یاد اون قسمت از دکتر هاوس افتادم که پسر رومانیایی پیشنهاد فورمن را قبول نکرد چون وزن خانواده اش برایش بیشتر بود.

باز هم آدم است دیگر،‌ هر روز جدید می شود.

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۹ ، ۲۲:۲۲
bee

قبلا به یکی از دوست های نسبتا صمیمی ام ابراز علاقه کرده بود، تصادفا (یا لااقل فکر میکنم تصادفا)، قرار شد با هم کار انجام بدیم. همون روز اول گفت که بیا واتساپ تصویری حرف بزنیم؛ من گفتم چرا دکتر؟ مصاحبه کاریه؟ جوابی نداد و وقتی که زنگ زد خیلی سارکستیک حرف زد و مضمون نه چندان پنهانش این بود که: نمیکنمت که حالا:))) و یا: امل بازیا چیه که در میاری:)) . ولی اهمیتی ندادم و بعدش هم چون خیلی صمیمی تر از بقیه آدم هایی بود که باهاشون کار کرده بودم، یکم برام عجیب بود. هنوز هم نمیدونم مدلشه یا چی؟ ولی من تمایل دارم حدود حفظ بشه و توی رابطه کاری صمیمیت زائد نباشه. برای همین خیلی رسمی دارم پیش میبرم، ‌هر چند که اون موازی با من نیست. اولین باریه که با کسی اینقدر متفاوت و شاید به تعبیر بعضی ها لاشی سر و کار دارم و زیاد نمیدونم چطوری باید مدیریتش کنم. ولی اگر بتونم این رابطه رو حرفه ای نگه دارم،‌دیگه رابطه ای نیست که نتونم حرفه ای نگه دارم:)

پی نوشت: چرا لاشی ها جذبه جنسی بیشتری نسبت به بقیه دارند؟  

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۹ ، ۲۲:۱۱
bee

خیلی وقت است طولانی و حقیقی در وبلاگم ننوشته ام. چون سرم را گرم مطالب بی خودی کرده ام. میخواستم بنویسم: سرم شلوغ بود. اما میدانم دروغ است. من سرم را بیهوده گرم توییتر و اینستاگرام و تلگرم کرده ام. وقتی این همه فکرم را مشغول مطالب زائد و بیهوده میکنم،‌ معلوم است که برای مطالب مهم جای کافی نمی ماند. دلم میخواهد اکانت اینستاگرامم را پاک کنم اما دوستش دارم. نمیدانم،‌ شاید خویشتن داری در استفاده از سرچ ایستاگرام روش بهتری باشد. 

ترم قبل دوره امتحانات بسیار مشکلی را سپری کردم چون به استادم قول* داده بودم معدل بالایی بگیرم. با اعتماد به نفس! و از طرفی بهم گفته بود که برای باسواد شدن باید رفرنس بخونی! این دو تا با هم برای من استرس بسیار بالایی ایجاد کرده بود. این ترم قولی ندادم. حتی دیگه ندیدمش. بهش گفتم: میشه بهم موضوع مقاله مروری بگی که بنویسم؟ هیچی نگفت. و این ماشه قطع رابطه نسبی مان را کشید. دیگر صحبت نکردیم؛ فقط یکی دوبار به استوری های اینستاگرامم واکنش نشان داد و یک بار بروشور برگذاری یک وبینار را که فکر میکردم برایش جالب باشد در واتساپ باهاش به اشتراک گذاشتم. دیگر هیچی. ترم پیش نقش خیلی مهمی در  زندگی تحصیلی ام داشت اما این ترم تنها و ساکت بودم. ترم قبل قرار یک کار پژوهشی فوق العاده داشتیم؛ نشد. چون همکار های طرح همکاری نمیکردند. خیلی کار کردم، سه چهار بار رفتم بیمارستان، اورژانس، با این و اون حرف زدم، پروپوزال نوشتم، چند بار تو دفترش جلسه گذاشتیم با همکارای دیگه و ... . ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد در حقیقت!

الان امتحان هماتو دارم و دو روز گذشته را به شدت بی حال بودم و زیاد درس نخواندم و نگرانم.

باید یک پروپوزال هم بنویسم و میدانم که دیگر نباید زود به چیزی امیدوار شوم. دیگر یاد گرفته ام زود امیدوار نشوم و بدانم همه چیز خیلی ناهموار تر از آنی است که به نظر می رسد و باید باهاش مواجه شوم. مواجهه شدن مهم است.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۹ ، ۰۰:۰۶
bee