جمعه دوم چشم
اومدم کتابخونه مقاله امو بنویسم ولی تمرکز ندارم چون. قهوه ام خوب هم نخورد و تمایل مسخره ای به آشنا شدن با این دختره که اونم USMLE میخونه دارم ولی نباید این کارو کنم چون ما دختر ها فقط همدیگه رو دلمون میخواد تخریب کنیم و رقیب همیم. به شدت فکرم درگیر اینه که طرح کجا برم و بعد درسم کدوم خراب شده ای باشم. از این که کمتر از 6 ماه دیگه خوابگاهم هم ناراحتم. دلم برای این حجم از بی مسعولیتی تنگ میشه.
از انجام دادن کارام میترسم. میترسم اشتباه کنم.
.
توی قلبم اضطراب زیادی هست و نمیدونم چرا. میدونم فقط که اولویتم نوشتن این مقاله و درس خوندنه و امروز و چند روز قبل کم کاری کردم و شاید یه دلیلش این باشه. خیلی خسته بودم و از دانشکده زودتر اومدم بیرون. ساعت ۸ شب. روی سکوی جلوی دانشکده گفتم: خدافظ تا ۱۲ ساعت دیگه. در باهنر بسته است و میخواستم ماشین و بزارم توی اون کوچه دانشگاه فردوسی که میشه رو به روی بلوار حجاب و خودم پیاده برم تو خوابگاه. توی مسیر که از داخل دانشگاه میومدم همه جا خیلی تاریک بود خیلی. و هیچ کسی بجز من اونجا نبود. یکی از خیابون های دانشگاه فردوسی رو گرفتم و همینطوری رفتم و رفتم. محیط اینجا همیشه برام ناآشناست. ساختمون های عجیب غریب که لامپ بعضی ها روشنه و چند تا ماشین بیرونش پارک شده ولی هیچ جنبنده ای نمیبینی و هر چی هست سکوته و تاریکی. به راهم ادامه میدم. خیلی تاریکه و هیچی توی خیابون هاش نیست. هیچ چیزی به جز من تکون نمیخوره. انگار که زمان متوقف شده و فقط منم که توی این دنیا وجود دارم. آهنگ no me رو گوش میدم و یاد اون جای کتاب مزایای منزوی بودن میوفتم که میگفت: "احساس بی نهایت کردم". به در پیروزی میرسم که بسته است ولی خیابون پیروزی اون بیرونه و ماشین ها با سرعت میرن و میان.مثل این میمونه که توی حبابی وایستادم و به دنیای بیرون نگاه میکنم. بهتره کمتر استرس داشته باشم. بالاخره یه اتفاقی میوفته دیگه! هیچ چیزی توی این دنیا ارزش اینو نداره که توی لحظه حس بدی رو بدون دلیل به خودت القا کنی. پس تا میتونی لذت ببر. چون دلیل واضحی برای آزرده بودن نداری، جوون و قشنگی و توی یخچال غذا برای خوردن داری و قهوه.