کشیک دوم چشم
سه شنبه, ۴ مهر ۱۴۰۲، ۰۸:۱۳ ب.ظ
یه بچه حدود ۷ ۸ ساله با سوختگی نصف صورت درگیری چشم چون ماشین بهش زده و فرار کرده.
قبلا بد تر از این هم زیاد دیده بودم، اما این بچه واقعا اذیتم کرد.
چقدر کثافته زندگی. حالم بده. خیلی زیاد.
.
دکتر ذ داشت میگفت که تو دوره عمومی یه هم اتاقی داشته که خیلی پایه و خوب بوده، با خنده داشت تعریف میکرد، بعد گفت ولی اون رفت و بعدش خوش نمیگذشت. گفتم فارغ تحصیل شد؟ گفت نه، مرد. گفتم خودکشی کرد؟ گفت نه، غرق شد. گفتم چقد راحت میگی! گفت آخه سه سال گذشته. فکر کردم مردن کسی که برات مهم باشه همیشه مهمه. فکر کردم که علی هم وقتی مهاجرت کنه انگار که مرده. چون دیگه هرگز نمیبینمش. فکر کردم که دلم میخواد زودتر مهاجرت کنه، چون هم خودش خوشحال میشه، هم من میتونم بالاخره فکر این که دوباره دوستم داشته باشه رو برای همیشه از توی ذهنم بیرون کنم.
۰۲/۰۷/۰۴