تصور کن
من برام اهمیت داشت. من احمق بودم. من احمق هستم. من اهمیت دادم بهش. من زندگی مو تلف کردم. من جوونی و عمرم رو تلف کردم. از اینجا به بعد،راجع به چیز دیگری مینویسم. من نگرانم من نگران پوست شکمم هستم. تصور میکنم اگر زمانی حامله شدم خودم رو میکشم. دوست دارم برای اون موقع پتاسیم کلرید همراهم داشته باشم چون شاید تو آمریکا نشه به راحتی به دستش آورد. بالاخره اونجا حساب کتاب چیز ها دقیق تره. زنی رو در باشگاه دیدم که بدن نسبتا خوبی داشت ولی شکمش به طرز ضایع ای افتاده بود. روی بازوش تتوی نی نی ای داشت که روی ابر ها بود. فاطمه بهم گفت مربیم شکمش شکم زایمانی. راست میگفت. با این که خییلی ورزش میکرد ولی مشخص بود که اون شکم کهنه و داغون و زشتیه. دلم میخواد که پتاسیم کلرید همراهم داشته باشم. به میزو فکر نمیکنم. میزو درد داره. علی کنارم نیست. کاش اون میفهمید. کاش توی شکمش رحم داشت. کاش لزبین بودم. منو نمیفهمه. نمیشه. فکر میکنه الکی میگم. خسته شدم. داغون. گرسنه.چای میخوام.