ناهموار

بایگانی
آخرین مطالب

روان 6

سه شنبه, ۲۸ تیر ۱۴۰۱، ۱۱:۲۳ ق.ظ

امروز صبح 6 و نیم بیدار شدم. یکم حالت قبل منس داشتم. انگار که هر چند دقیقه یک کرامپی حس میکنی که واقعا روی نروه و صبح ها و مخصوصا اگه خونه و توی تخت باشی یشتر اذیت میکنه. دوش گرفتن بهترم میکنه ولی گذاشتم بعد ناهار که بوی غذا نگیرم. اصلا دلم نمیخواست برم بیمارستان. رووز آخر استاژری مونه. فقط مونده که پنج شنبه امتحان بدیم. به ع پیام دادم که من میخوابم تو برام استعلاجی بنویس. چند روز قبل رفته بودم پیش فایزه د. اون هم رفته بود عروسی دوستش. به هر دومون جداگونه خوش گذشته بود. شب از بیرون که اومدم رفتم ورزش کنم ولی اتاق ورزش خوابگاه درش بسته بود و فقط روش نوشته بود روز های فرد! واقعا عصبانی شدم چون حس میکردم کروسان شکلاتی بادام زمینی ای که خوردم خیلی انرژی داشت و واقعا عصبانی بودم و میخواستم بسوزونمش. نتونستم. سه تا سفیده تخم مرغ و آب خوردم و یکم توی تراس راه رفتم ولی اصلا جای دویدن رو که نمیگرفت!

راستش رو بخوای الان که اینو نوشتم فهمیدم که اون روز چقدر عصبانی بودم و چرا. قبلش نمیدونستم.

قبل خواب براش حرف های بدحنسی ای نوشتم. من اصلا ادمی نیستم که انتظار داشته باشم کسی همیشه برام یه کاری رو انجام بده و اگه انجام نده قهر میکنم. خیییلی نارحت شده بود. صبح که براش قلب فرستادم گفت دوست نداره باهام صحبت کنه و میاد که راجع به دیشب حرف بزنیم. من بهش خندیدم توی دلم. ظهر اومد بیمارستان دنبالم. بهش زنگ زدم که کجایی؟ اولش جواب نداد بعد گفت بالا رو نگاه کن! صداش بدجنس بود ولی با چشم هاش داشت بهم میخندید. اون برای من ایده آله و دوست دارم که آشنا هامون ما رو با هم ببینن. میدونی طبیعتا باید خوشحال میشدم از این که ببینمش ولی ناخودآگاه یاد هم کلاسی مون اعظم افتادم که همسر شکاکش میومد باهاش سر کلاس تا اوضاع رو بررسی کنه! و  انگار حس بدی داشتم وقتی داشتم از پله های تالار میرفتم سمت خروجی ولی وقتی پیشش رسیدم همه حس های بدم از بین رفت و دوباره یادم اومد که اون اصلا اونطوری نیست و اگه کاری کرده با نیت خوب انجامش داده حتی این که اومده اینجا تا با هم صحبت کنیم و همه چیز. توی راه شروع کرد به صحبت کردن و توضیح دادن این که چقدر کارم نارحتش کرده و چقدر چیز هایی بود که من حواسم بهشون نبود وقتی که اون حرف رو زدم! از خودم خجالت کشیدم. میدونستم داره این توضیحا رو میده و ازم انتظار چیزی جز گوش دادن نداره و وقتی حرفاش تموم بشه و بفهمه که کارم عمدی نبوده تو یه لحظه یک دفعه همه چیز رو پشت سر میزاره و دوباره لوسم میکنه. گفت که چقدر کارم اشتباه بود و چقدر اذیت شده بود و جمله ای که بهش گفتم انگار از قبل براش معنی دیگه ای هم داشت و من اصلا یادم نبود. واقعا چطوری تونستم روزشو اینطووری خراب کنم. خییلی از دست خودم نارحت شدم. دوباره با همدیگه رفتیم آبمیوه خوردیم و صحبت کردیم. بعدم باید زود برمیگشت. بهم گفت که داشته برای عروسی خودمون برنامه ریزی میکرده و من اینقدر بی پروا باهش بدجنسی کردم. اینو نوشتم که یادم باشه که نباید دوباره بدون دلیل اذیتش کنم. هیشوخ :(

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱/۰۴/۲۸
bee