ناهموار

بایگانی
آخرین مطالب

روان ۵

چهارشنبه, ۲۲ تیر ۱۴۰۱، ۰۶:۰۵ ب.ظ

اینقدر ناراحتم که دلم میخواد بمیرم. دلم میخواد ها، ولی خب اقدام نمیکنم. شاید چون هنوز امیدوارم. ولی آزرده ام خیلی زیاد خیلی خیلی خیلی اذیت شدم دیگه واقعا نمیتونم. 

ساعت ۸ شب. حس میکنم هر لحظه ممکنه بمیرم. محدثه رو دیدم، گپ زدیم، قهوه خوردم، دارم میرم رضا واسه وارد کردن درصد درگیری سی تی مریضای طرح کووید. شاید ع هم بیاد. توی مترو ام، رواق توی گوشمه اپیزود ۳۴، هندزفری ام روی نویز کنسلر عه. شلوار جین گشاد آبی، کفش کتونی سبز و مانتوی سفید کوتاه و مقنعه سرمه ای که توی مترو پوشیدم و شال زردم رو توی کیفم گذاشتم.

ساعت ۸ و ۲۰. روبروی اورژانس منتظر دکتر ص ام. احساس تنهایی میکنم. بدام اهمیتی نداره که شب دیر برسم خوابگاه.

ساعا ۴ و ۳۰ صبح‌. خواب دیدم که توی جایی شبیه بیمارستان یا خوابگاهم. انگار مریض شده بودم یه چیز روانی. این دومین باریه که تو بخش روان خواب میبینم مریضی روانی گرفتم. شاید چون امروز رفتم شرح حال گرفتم و خیلییییی دلم سوخت. شاید ظاهرا اینطور نبودم اما مگه میشه؟ وقتی وسط حرف زدن باهات یهویی اونطوری گریه میکنه مگه میشه آدم بی تفاوت باشه؟ خواب دیدم مدت زیادی برام نمونده و انگار قراره بمیرم. هزار تا کاغذ رو پر کرده بودم و مچاله انداخته بودم یه گوشه. دکتر اشرف ز. اعصاب اطفال :| اومده بود و قوز استخون بینی ام رو با وسواس اندازه می‌گرفت و می‌گفت احساس نمیکنی حالت بدتر شده؟ انگار قوز بینی ام داشت زیاد میشد و آخر هم فهمیدم قراره حتی زشت بمیرم :| اسما اومد پیشم و بهم گفت مگه نمیدونستی هر بار که بری بیمارستان و یه حالت رادیکالی رو تجربه کنی یه مقدار از نورون هات رو برای همیشه از دست میدی؟ حس کردم این ناخودآگاه من بود که داشت بهم میگفت این چیز هایی که توی بخش روان میبینی فراتر از تحمل اته و واقعا داره بهم فشار میاره. به جز این که دیروز صبح توی بخش شرح حال گرفتم و تحت تاثیر قرار گرفتم، عصر هم وقتی میرفتم رضا سمت ۶۱۰ یه خانومی رو راهنمایی کردم سمت مددکاری و اینقدر خودش شروع کرد از بدبختی هاش حرف زدن! بعد مگه من میتونستم بگم ساکت باش؟

تو ادامه خوابم داشتم زار زار گریه میکردم و به اسما میگفتم یادت باشه دوستت دوست داشت جایزه نوبل بگیره. یادت باشه هنر دوست داشت. انگار اون موقع واااقعا توی ذهنم میخواستم با آرزوهای برآورده نشده ام حداقل توی ذهن کسی زنده بمونم. واقعا دلم میخواست که هر وقت اسم جایزه نوبل رو میشنوه یادش بیوفته دوستی داشت که می‌خواست ولی مریض شد و نتونست. انگار اون لحظه حس میکردم و واقعا یقین داشتم اگه زنده میموندم و فرصت زندگی کردن داشتم میتونستم جایزه نوبل بگیرم. 

اینجاش خیلی غمگین بود :(

من واقعا غمگین نخوابیدم امشب، شب که برگشتم واقعا نارحت نبودم. ولی انگار باید این مدت بگذره وبه زندگی عادی ام برگردم تا بهتر بشم. فقط یه هفته مونده ^^

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱/۰۴/۲۲
bee