روان ۳
اومدم کتابخونه درس بخونم. میخونم که: اورینتیشن به شخص دیر تر از زمان و مکان از دست میره. یاد دیروز میوفتم که توی اورژانس یه آقای زندانی حدودا ۴۰ ساله با مامور اومده بود. توی دلم دوباره به این فکر میکردم که تقصیر اون نبوده. مریض مژه های بلند و فر خورده و کلا چشم و ابرو و صورت قشنگی داشت. با خودم فکر کردم اگه کت و شلوار میپوشید و به سر و وضعش میرسید و به پاهاش زنجیر وصل نبود میتونست یکی از همون عکس هایی داشته باشه که توی توییتر فیواستار میشه و کپشن میشه: "کراش تر از ایشون هم داریم؟"
کنار رزیدنت سال بالا نشستم و مصاحبه! اش رو گوش میدادم. ازش پرسید میدونی این آقا کیه؟ و به مامور که پسری ظاهرا ۲۱ ساله، سبزه، لاغر و قدبلند بود اشاره کرد. بیمار گفت آره، برارمه!
در لحظه رزیدنت و مامور دوتایی قهقهه زدند. با درماندگی از پنجره پشت سر رزیدنت به بیرون نگاه میکرد.