سینما پارادیزو
حسین فیلمبازه. خیلی وقت پیش (فکر کنم زمانی که فیزیوپات بود) یک لیست از فیلم هایی بهم گفت که ارزش دیدن داره. دونه دونه ایش که دیدم ارزش دیدن داشتند. سینما پارادیزو رو دیدم. البته دو ساعتش رو چند روز قبل و یک ساعتش رو امشب دیدم. یه جاییش بود که مادر تودو وقتی که پیر شده بود و برگشته بود شهرشون بهش گفت: وقتی که نوجوون بودی و شب ها دیر برمیگشتی خونه تا تو میومدی خوابم نمیبرد. اما بالاخره شب میومدی و من در حالی که خودم رو به خواب زده بودم منتظر میشدم که تو خوابت ببره، بعدش میومدم و در رو قفل میکردم و میخوابیدم. وقتی از اینجا رفتی، شب ها در رو قفل میکردم اما میدونستم که دارم در رو روی تو قفل میکنم؛ تویی که کیلومتر ها دورتر یه جای دنیا برای خودت زندگی میکنی.
شاید توی فیلم جمله اش دقیقا همین نبود. داشتم فکر میکردم چرا فقط توی فیلم ها عشق های نوجوونی و جوونی اینقدر قشنگه و تا آخر عمر توی ذهن و قلب شون میمونه؟ چرا عشق نوجوونی ما اینقدر تخمی و کسکش بود؟
من هم به عشق 19 سالگیم به چشم یک چیز بی نهایت (مثل مفهومی از بی نهایت که توی کتاب مزایای مننزوی بودن بود) نگاه میکردم. میدانستم درست نبود، اما حسی که من اونجا داشتم بی نهایت بود. چند روز پیش پوشه اسکرین شات های اون موقع ها رو دوباره نگاه کردم و برق از سرم پرید. آدم خیلی عوض میشه، آدم علی رغم این که میدونه الان خیلی آدم ساده ایه میبینه خدای من عجب آدم ساده ای بودم!! چقدر نرم، چقدر دیوونه و چقدر شکننده. دیگه اون جوری نیستم و حتی از همون هم خیلی چیز ها یاد گرفتم.. ولی عجیب آدم عوض میشه. طوری که خودش هم نمیفهمه چی شد.
هر چند، شاید عشق جوونی ای که ازش صحبت کردم همینی باشه که الان دارم. کی میدونه آخر این ماجرا چی میشه؟