یه امتحانی که عالم و آدم توی شش ماه میدن، فقط وقت تلف کردن.
لباسای قشنگ جدید خیلی خیلی گرونمو پوشیدم که دلم نمیومد بپوشم، قبل باشگاه لاته گرفتم، غذای ظهر روی گازه و احساس میکنم اوووووووکی.
خدایا کمکم کن خود واقعیم باشم میخوام واقعی باشم. خدایا دلم گرفته. مرسی که اون روز اون اتفاق رو ازمون دور کردی؛ ولی خدایا هیچ وقت خواستن از تو زیاده روی نیست چون تو که چرتکه دستت نگرفتی. میشه من و علی رو از این حالت دربیاری و بهتر بشه چیزا؟مرسی
دیروز شیفت افتر بودم. رسول. مامان بهم پیام داده بود که هر وقت تونستی زنگ بزن. زنگ زدم و بی مقدمه گفت ما اومدیم درجن، باباجی فوت کرده. دلم ریخت. فکر نمیکردم دیگه نبینمش. هیچ وقت دلش نمیخواست کسی براش زحمت بکشه و تا روز آخر هم خودش رو اداره کرد. حتی ساعت آخر بلند شده و خودش برای خودش چای دم کرده و دراز کشیده و تموم. دیروز داشتم فکر میکردم چه خاطره خوبی ازش دارم. یا اصلا چه خاطره ای دارم. میدونی من آدمی هستم که صداقت برام خیلی مهم و ارزشمنده و یادمه از صادقانه ترین لحظه هایی که ازش دیدم روزی بود که اومده بود خونه ما. پشت میز ناهار خوری نشسته بودیم و یهو سرش و گذاشت روی میز و گریه کرد. چند روز از فوت عزیز میگذشت و از بداخلاقی هایی که باهاش کرده بود ناراحت بود و میگفت: "قدرشو ندونستم". بعدش فقط در حد برخورد های محدود همدیگه رو دیدیم میرفتیم خونه اشون و برمیگشتیم.
بابا همیشه به شوخی راجع به ازدواج مجدد باباجی صحبت میکرد و الان فکر میکنم شاید این یه مکانیسم دفاعی بوده. اون خودش هیچ وقت اسمی از همچین عملی نیاورده بود و فکر میکنم آدمی بود که شرافت مند تر از این بود. به نظرم باید افراد رو خوب به بقیه شناسوند. بابا الان 18 ساله که اضطراب مرگ داره. یادمه قبول نمیکرد 40 سالشه و حتما الان اضطرابش شدید تر شده. امیدوارم بتونه از این بحران عبور کنه و براش نگرانم.
الان 26 سالمه و در آستانه 27 سالگی هستم. پزشکم. ازدواج کردم. در آستانه مهاجرت هستیم و با موانع زیادی رو به رو میشیم. دارم فکر میکنم چقدر زندگیمون ناپایداره، چقدر هیچی اش معلوم نیست و مهاجرت هم بکنیم دو سالی طول میکشه تا جا بیوفتی. دلم میخواد زود بچه دار بشیم و فاصله سنی ام با دخترم زیاد نباشه ولی از طرفی میخوام قبلش زندگیمو تا ته بکنم!
خیلی بده که ببینی داره تقلا میکنه به زندگیش معنایی بده وقتی که بهش اجازه ندادن یا نشده که معنایی که باید و مشغله ای که باید توی زندگیش باشه. عذاب میکشم میبینم که اینطوری شده. امیدوارم چیزا بهتر بشه. مرتب کردن اتاق مهم نیست. اینا مهم نیست. سی پی یویی که الکی درگیره.
بعضی وقتا یک دفعه نتیجه تلاش هاتو میبینی. یه دفعه خدا بهت میگه بیا! اینم اون جایی که میخواستی باشی! اینم بهترین جایی توی دنیا که میتونستی باشی! دیدم که داری سعیت رو میکنی. آرزو های اون دختر 18 ساله که توی زیرزمین خونشون داشت درس میخوند رو شنیدم. و حالا میتونی توی بهترین جای دنیا باشی و تلاش هات رو اونجا ادامه بدی. باورت میشه؟ این یعنی خدا برات برنامه های خیلی بزرگی داره!
از شروع طرحم 6 ماه میگذره؛ توی یه خونه کوچولو با وسیله هایی که خودم چیدم زندگی میکنم. پشت یه میز کوچولو نشستم،م است و رو تاقچه اش کتابامو چیدم و مردی که عاشقش بودم و آینده امو باهاش دیده بودم الان توی یه اتاق دیگه خوابیده. الان توی همون آینده هستم. من وقتی چیزی و واقعا بخوام به دستش میارم. خدا منو دوست داره. صدای باد و بارون میاد و لاته ای که برای خودم درست کردم و روش آرت قلب زدم کنارمه. دارم برای زندگیم برنامه ریزی میکنم. قطرات ریز بارون از پنجره میاد و روی دستام میشینه. شمال اومده وسط کویر و قلبم آرومه.
امروز بعد بیمارستان رفتم قایم که با منشی گروه اورو صحبت کنم. استاد مسعول درس هم اونجا نشسته بود و باورم نمیشه چقدر اساتید عقده ای هستند و چقدر جمیعا مسعولین این دانشگاه دروغ گویی و گروکشی منش شون هست. میدونن کارشون اشتباهه ولی با یک چیز دیگه بر میزنن و یه چیزی رو توی پاچه ات میکنن و تو نمیتونی عملا از حقت دفاع کنی. اورو رو کاملا به خاطر درگیری ذهنیم سر قضیه علی افتادم. شب امتحان پست کشیک و له و داغون از بیمارستان رفتم پیشش که فقط چند دقیقه بغلش کنم ولی باهام دعوا گرفت و تا خوابگاه گریه کردم و بعدش خوابیدم. فقط صبح تا ظهر خوندم و سر امتحانم زود پا شدم که برم پیشش باهاش صحبت کنم. حتی موقع امتحان گوشیمو روی ویبره گداشته بودم که اگه پیام داد ببینم. واقعا برای خودم متاسفم. برای این که چقدر چقدر چقدر گذاشتم زندگیم ازش متاثر بشه. از این که همه اش غصه بود برام و دست نکشیدم. برگشتنی رفتم باشگاه. مربیم ناراحت بود و میگفت پسرش عاشق دختری شده که مورد پسندش نیست و اصرار داره ازدواج کنن. میگفت دختره در حد خانواده ما نیست. میگفت دو ساله دارم پسرم و سر میدوونم بلکه پشیمون بشه. میگفت ای کاش زودتر مهر و محبت این دختر از دلش بره بیرون. داشت گریه اش میگرفت. فکر کردم چقدر آشنا. حتما مامان علی هم همچین حسی به من داشته چون دقیقا همینطوری رفتار میکرد. چجوری میتونن آرزو کنن که کاش مهر کسی از دل کسی بره؟ دلم میسوزه. بهش گفتم منم تو موقعیت اون دختر بودم. مامان دوست پسرم مخالف بود و فقط میخواست چیزا به تاخیر بیوفته و من هی عصبانی و عصبانی تر میشدم. احساس میکردم مگه من چیم کمه که اونا هر کی که هستن منو نمیخوان؟ الان که مینویسم دلم میگیره که من چقدر از رفتار های اون خانواده حس ناکافی بودن گرفتم. چقدر حقم نبود. بهش گفتم آره ما هم همینطوری بودیم، اینقدر لفتش میداد مامانش که من حس بدی میگرفتم و ناخودآگاه سر چیزای کوچیک باهاش دعوا میگرفتم. هنوزم هر چند وقت همو میبینیم ولی میدونم تا وقتی از مشهد نرم قطعی تموم نمیشه. دلم گرفت که من چقدر نفهم بودم. همون اول وقتی خانواده اش تو رو نمیخوان نباید خودتو سبک کنی و منتظر بمونی. منتظر چی؟ که بعد دوست پسرت بخواد با این که تو مهریه نداشته باشی مامانشو راضی کنه که تو رو بگیره؟ چجوری نمیفهمیدی قضیه اینه! که تو فقط وقتی میتونی باهاش باشی که هر وقت بخوان بدونن میتونن ولت کنن. که این شرایط اونا برای داشتن توعه چون اثن تو چیز ارزشمندی واسشون نیستی که بخوان به دستت بیارن. چقد چیزا وقتی ازشون دور میشی تازه واضح میشه.
بین من و اون اونی که بهتر بود واضحا من بودم، ولی هنوز دنبال این بود که نکنه بهترش رو پیدا کنم؟ اگه یه دختر این شکلی اومده اینطوری عاشق من شده، نکنه بهترش هم پیدا بشه؟ اگه خوبه اصلا چرا اومده با من؟ نکنه یه مشکلی داره؟ بزار عالم و آدم و فالو کنم عکساشونو ببینم ببینم بهتر نیستن؟ عمیقا معتقدم اعتقادش این بود. فقط من بودم که ساده لوحانه فقط بودم توی هر شرابطی. اگه من برای اون کافی نبودم، دلیلش این نیست که من کافی نیستم. هنوز آدم های خیلی زیادی وجود دارن که من و کافی ببینن و دنبال بهتر و بهتر نباشن. برای یه نفر دیگه تو همین جوری که هستی خوبی. چون همیشه خوبی.
.
کشیک قبلی حدودای ساعت ده و نیم زنگ زدن که فردا نوزاد قراره اعزام بشه اکبر، فرم اعزام وارد سامانه کنم. بیمارستان خالی و ساکت بود. رفتم دفتر خدمات پرستاری. یه اتاق بزرگ بود و توش دو تا میز داشت که پشت یکی سوپروایزر نشسته بود و اون یکی منشیش. برای خودشون چایی ریخته بودن و یکی شون با تلفن صحبت میکرد. منشیه کمکم کرد فرم و پر کنم و یواش حرف میزدن. انگار که به سکوت احترام بزارن. برای خودشون چای ریخته بودن و بخاری که از چایی به سمت سقف حرکت میکرد دیده میشد. بعد چندین دقیقه متوجه دو تا مانیتور بزرگی که اورژانس رو نشون میداد شدم. چه هیاهویی! چقدر شلوغ! دوستامو دیدم. چقدر اون اتاق ساکت و آروم بود و چقدر اون مانیتور با بی صدایی اش صدا داشت. با خودم گفتم خدا بودن باید این شکلی باشه. حتما از توی مانیتور تو روغن سرخ شدن ما جلوش پلی میشه و بدون این که حتی سرش رو بیاره بالا چای اشو مینوشه با شکلات پشمکی.